برگشته طاووسی که از رونق بیاندازد
بازار سرد زخمهای روی بالم را
شوقی اگر در من بمیرد اتفاقی نیست
بادست خود هم میزنم فنجان فالم را
رودم ولی هرگز به دریایی نمیریزم
تا برکه ای گم کرده رویای محالم را
تا از دهان آشنایی نشنوم نامی
برصورتم پیچیده ام اینبار شالم را
در من نباید انتظار شعله ای باشد
پوشانده یک خروار خاکستر ذغالم را
زل میزند مادام در من رخوتی آنسو
هربار از آیینه میپرسم سوالم را...
ما را در سایت فرهاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152