تمام عمر کافر بود بر خورشید و حالا هم
به پاییزش امید است و بهاران را چه میخواهد
برایش کفتران از خاطرات باغهای دور میگویند
ومیخوانندباخود٬این درخت ازجان این صحراچه میخواهد
به دست شاخه هایش ناگهان یک روز خواهد مرد
از این بازیچه دست تبرهای کج فردا چه میخواهد
تمام آرزوهایش٬ذغالی سرخ بر قلیان خوانساریست
خطابش با خدا٬میسوزد و جز مرگ از بالا چه میخواهد
چه مرگی آسمانی با تبر٬ یا شعله ای کوچک
«که میداند درخت تشنه تنها چه
ما را در سایت فرهاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150